بوی نان سوخته

پدرم عادت داشت همیشه چند فتیله‌ی آلادین (در گویش لُری به علاءالدین می‌گویند) احتکار کند! البته خودش به این کار احتکار نمی‌گفت ولی مادرم می‌گفت کار تو مثل کسی است که چند تن روغن و برنج احتکار می‌کند. گوش پدر اما بدهکار این حرفها نبود. همیشه اول پاییز چند فتیله می‌خرید. می‌گفت هوا که سرد بشود دیگر فتیله گیر کسی نمی‌آید. راست هم می‌گفت، یادم هست گاهی فتیله نایاب می‌شد و ما مجبور بودیم فتیله‌ها را تا آخر بسوزانیم و دود بخوریم. اما از وقتی که پدر فتیله احتکار می‌کرد دیگر مشکل نداشتیم. پدر در آن سال‌ها دایم نگران بود. نگران نفت، نگران فتیله، نگران قندوشکر و نگران ما که سرما نخوریم. ما تهران‌نشین‌ها این روزها رسیدن پاییز را نمی‌فهمیم. همان طور که رسیدن بهار را خوب درک نمی‌کنیم. اصلا تغییر فصل‌ها را خوب نمی فهمیم. ولی شما در شهرستان‌ها خوب می‌فهمید تابستان کی تمام شد و پاییز کی آمد. یادم هست آن موقع که در خرم‌آباد بودیم پاییز با تمام قوا و از همان روزهای آخر شهریور خودش را به رخ می‌کشید و باد و بارانی راه می‌انداخت آن سرش ناپیدا. باد خنک پاییزی چنان می‌وزید و غروب‌ها چنان دلگیر می‌شد که همه به تکاپو می‌افتادند برای بستن پنجره‌ها و برپا کردن بخاری‌ها و آلادین‌ها!

آن روزها مادر در تمام سال‌های دبستان صبح‌های سرد پاییز زودتر از خواب بیدار می‌شد و نان سنکگ را روی آلادین برای ما گرم می‌کرد تا صبحانه‌ای دلچسب بخوریم. هنوز هم بهترین صبح برای من صبحی است که بوی نان سوخته بدهد! حالا هم گاهی به‌رسم قدیم نان را نه درون مایکروفر بلکه روی گاز گرم می‌کنم تا بوی خوشی توی خانه بپیچد. بوی نان سوخته و پنیر محلی و چای داغ و مربای به! مربای بهِ مادرم!

نوشته : رضا ساکی ،نویسنده و طنزپرداز
صفحه‌ی سیتالوپرام: شنبه 27 مهر ۱۳۹۲ ، چلچراغ، شماره‌ی ۵40
/ 0 نظر / 20 بازدید