وداع جلال آل احمد با چم سنگر !

 داستان "وداع "کتاب سه تار نوشته ی : جلال آل احمد

قطار صفیرکشان از تونل خارج شد.دور کوچکی زد ودر ایستگاه  "چم سنگر" از نفس افتاد.

چهارم نوروز بود.آفتاب درخشان کوهستان،گرم ومطبوع بود.

پشت ایستگاه، رودخانه در زیر میلغزید و کف کنان میگذشت. ایستگاه در دامنه ی تپه ای که رودخانه در پای آن می پیچید قرار داشت ودر آن دورها -به سمت جنوب- چشم اندازی بسیار زیبا،تا آنجا که در زیر پرده ای از مه لطیف بهار محو میشد، هویدا بود.

هنوز در تنگه ها و ته دره های اطراف،برف نشسته بود وسفیدی می زد.

خورشید تازه از لب کوه بالا آمده بود.چمن ها که از باران دیشب هنوز تر بود،می درخشید.همه جا می درخشید.همه چیز پرتو مخصوص هوای بهاری را داشت مگر کلبه ی آنان ...

در دامنه ی تپه،نزدیک رودخانه،کلبه ی گلی آنان روی خاک خیس و نم کشیده ی کنار رودخانه،قوز کرده بود وانگار پنجه های خودرا به خاک فرو برده بودو در سرازیری آنجا خود را به زور روی تپه نگاه میداشت.

باران سر و روی آن را شسته ،شیارهای بزرگی رد میان کاهگل طاق ودیوار آن بوجود آورده بود وشاید در داخل دخمه،همان جایی که افراد آن خانواده شب سر به بالین می نهادند،چکه می کرد.یک بز کوچک ،در کناری،زمین را بو می کرد ودو خروس به سر وکول هم می پریدند.بچه های آنان ،کوچک وبزرگ،دسته های کوچکی از بنفشه های ریز کوهی وشقایق های چشم باز نکرده را به هم بسته بودندو در اطراف قطار می پلکیدندودائم مسافرین را به خرید هدیه های ناچیز نوروزی خود دعوت می کردند.

همه برهنه بودند.پاهای لخت آنان در آب بارانی که در گوشه وکنار جمع شده بود فرو می رفت و انان در حالی که دائما سر خود را به طرف صخره های قطار بالا نگهداشته بودند هر دم به سکندری رفتن تهدید می شدند.

کسی به دسته گل های ناچیزشان توجهی نداشت .هرکس دسته گل بزرگتر وبهتری از صحرای خوزستان،از ایستگاههای اندیمشک و اطراف آن تهیه کرده بود.عطر تازه ی نرگس های پر گل که از پشت شیشه ی اطاق قطار پیدا بود هوای آنجا را نیز خوشبو ساخته بود.                           پایان قسمت اول

/ 4 نظر / 5 بازدید
برف

جالبه

حلقه طنز لرستان

حلقه طنز لرستان سلام بر اهالی طنز خوان و طنز پران لرستانی ! ذهن انسان همیشه در پی کشف نداشته هاست لذا از آنجاییکه ما نیز آدم نه ببخشید حواییم ! و می خواهیم صدای خنده ی مان را به گوش دیگر شکرستانها برسانیم برآن شدیم به جای شرکت غیر مجاز و پراکنده در انجمن های اجنبی ! خود خانه ای بسازیم و ازاستعدادهای درخشان و مغزهای در رو همولایت ها ! بهره مند شده و در همین ولایت نازنین خودمان دوری بزنیم .... حال دوستان هم استانی! آثار طنازانه خود را به هر طریقی می توانید به خانه خودتان برسانید تا ما نیز سری در میان کله ها داشته باشیم که سخت سرمان بی کلاه مانده است !

احسان پرنیان

واقعاً زیبا بود... گویای حال و هوای مناطق خودمان بود، سوار قطار عادی با آن همه سر و صدا و شلوغی ها که می شوم وقتی سر از پنجره قطار بیرون می برم و طبیعت را نظاره گر میشوم انگار در عالمی دیگر هستم... موقع رفتن خوشحال و موقع برگشتن انگار تمام غم های عالم روی قلبم سنگینی می کند...

سایه

پنجره قطار نوستالزی جذاب