یک مشاهده !

باور نمی کردم که بچه ها وکودکان اینقدر یاد شهید وشهدا برایشان محترم باشد تا اینکه خودم مشاهداتی داشتم وبرایتان نقل می کنم بدون هیچگونه توضیح اضافی ویا بخواهم ادایی در آورده باشم وخدای ناکرده ریا و... داشته باشم .اصلا اهل اینقدر حاشیه رفتن هم نیستم و صاف وساده و لری محض ! هستم.

نیمه شعبان وتولد امام زمان (عج) بود که به دعوت یکی از دوستان به هیئتشان رفتیم مانند اکثر مواقع که خبر میدهد ووقتی باشد سری میزنم ....تاکید کرد که بچه ها را هم ببرم برای اینکه بچه هایش بودند وبا بچه های ما مانوس بودند و اجابت کردیم.....نقل وشیرینی وسکه واسکناس و.. پخش کردند که چندتایی را پسر ما به سهم خود برداشت و اسکناس هایش حدود ٣۵٠ تومان را درجیب گذاشت و بعد از ان شب همراهش بود هروقت خوراکی  می خواست که ما راضی نبودیم می گفت از پول خودم بخرید!! ولی هیچوقت هم خرجش نکرد ! وخیلی پولهایش را دوست داشت ! انگار که برای این اسکناس ها یک روز تمان کار کرده ویا بیل زده وبا زحمت فراوان بدست آورده است !!! خلاصه سپهر بود وپولهایش !!‌تا اینکه یک هفته بعد ، بعداز کلاس مدرسه شنای در جمع دوستاندر موقعیت مسجد محل فرود امدیم تادر زمین فوتبال  مسجد هم ریز گلی !! (گل کوچکی) بازی کنیم.موقع اذان ونماز مسجد بودیم ویکی از دوستانم (فرزند شهید)در مسجدهم بودند وبسیار مهربان وشوخ و بازیگوش ودوست با بچه ها !! . با سپهر هم شوخی میکرد وصدایشان بعضی جاها زیرچشمی روحانی بالای منبر را بهمراه داشت !! به هر حال بعد از دیالوگ هایی بینشان ، بچه از او درخواست میکند که موبایلش را نشان بدهد که عیار !! موبایلش وبازی هایش را ببیند !! او هم به شوخی به پسرما میگوید که من یتیمم موبایل ندارم واصلا پول ندارم که موبایل بخرم و..... بچه قبول نمی کند از او درخواست کارت شناسایی میکند تا نام پدرش را ببیند وبپرسد ! وبعد از ان می گوید تو یتیم نیستی ! ودلیلی می آورد و بعد از من پرسید که بابا راست میگوید فرزند شهید است وپدرش در جبهه شهید شده است ؟که من هم تاکید کردم که صحیح است ودر عملیات والفجر مقدماتی شهید شده است . در همین لحظه حس کردم بچه جا خورد وبرای مدتی ساکت ماند و دقیق به مهدی حسن پور نگاه کرد و احساس ناراحتی و احترام نمود ! واقعا براستی چند لحظه ساکت و مبهوت بود ومن برای اینکه مطمئن شود کارت ملی مهدی را نشانش دادم وبه او گفتم نام پدر مهدی را روی کاشی های مسجد پیدا کن ! او بدقت سقف بلند مسجد را نگاه کرد ونام پدر مهدی را که سومین نام از لیست شهدای مسجد پیدا کرد و بعدپهلوی مهدی نشست و به ارامی او را ماچ کرد و بعد در میان تعجب من و مهدی دست در جیبش کرد وپولهای توجیبی اش را به مهدی داد !! مهدی هم تعجب کرده بود و خنده اش گرفته بود وخودش هم کمی احساساتی شده بود ! تعجب میکرد که یک بچه که اصلا ارام وقرار نداشت وسر وصدای زیادی بهمراه داشت  اینقدر برای پدرش احترام قائل شود که هم خودش و پدرش رادوست داشته باشد ! من هم احساس جالبی داشتم از این حس زیبای کودکی که فقط فیلمهای جنگ را دیده و یا کتاب در مورد جنگ خوانده و در بازی های کودکانه اش بین ایران وعراق سربازانش با تمام قوا وبا نقشه وبرنامه بر سر سربازان عراقی آوار میشوند وانها را تار ومار میکنند و فقط در ذهنش با عراق جنگیده است ، در مقابل یک فرزند شهید اینقدر واقعی ومحترمانه وبا ادب برخورد نماید و احترامش را بیشتر داشته باشد که مهدی به زبان بیاید که هیشکی منو اینقدر تحویل نگرفته !! واز اینکه یک پسر بچه ٨ ساله او را درک نموده وبه پدر شهیدش احترام گذاشته وبه نیکی از او یاد نماید خیلی خوشحال بود ! و در پایان که ما میخواستیم از هم جدا شویم مهدی پولها را برگداند ولی سپهر قبول نمی کرد وپولها را به زور و اصرار و درخواست کودکانه اش تو جیبش می کرد و مهدی می گفت که شوخی کرده و پول دارد و به اصرار زیاد پولهایی که سپهر خیلی دوستشان داشت وهدیه کرده را دوباره برگرداند . بعد از ان در راه سوال های جالب وزیبایی از من پرسید که فقط احساس خوبی داشتم و برایم یقین شد که نسل ها و فرزندان این سرزمین هیچوقت نام دلاوران و سربازان و دلسوختگان این سرزمین را در درازنای تاریخ از اریو برزن تا اکنون را فراموش نخواهند کرد و وطنشان را دوست خواهند داشت و این میراث اجدادی ماست .

 

/ 3 نظر / 11 بازدید
يک دوست

مطالب جالبي داري. به من هم سر بزن. http://www.progp30.com

پورمریدی

متشکرم