شبی فراموش نشدنی

برایم شبی فراموش نشدنی بود ... پنج شنبه 5 اردیبهشت 92

 پاسی از شب گذشته بود ومن متوجه گذر زمان نبودم

تذکر دادند ! ساعت سه بامداد است !

بعد از مدتها با سلمان بودم ودر کتابخانه اش! آنقدر زیبا و دلنشین و با شور فراوان کتابها را برایم تعریف میکرد که حرصم برای خواندن بیشتر وبیشتر میشد...آنچه را هردویمان متوجه نبودیم گذر زمان بود ! انگار در این وقت شب در خیابان  انقلاب قدم میزدیم!

همچنین در کنارمان سپهر هم با کتابهایش مانوس شده بود تا جاییکه کتاب "پایی که جا ماند" چشمش را گرفت و بقول خودش در همان شروعش دیوانه اش کرده بود !

سپهر کتابش رابه امانت گرفت کتاب دیگر که بار کردیم کتاب "دا" بود و کتاب دیگر کتابی از جلال آل احمد ! که داستانش را بعدا خواهم گفت...

از هر چه که خوب بود و جز خوبی از عزیزانی که بجا مانده بود صحبتی دیگر به میان نبود... شب خوبی بود ،شب قبل که مهمان منزل گرم وصمیمی سلمان وخانواده ی سه نفره شان بودیم ... پایدار و سلامت و سربلند باشید خانواده ی سه نفره ی دوست داشتنی سه نفره ی ما!

/ 3 نظر / 6 بازدید
کوهستان سرد

با سلام مطالبت جالب و شنیدنی است به خصوص در مورد کتاب .... موفق باشید

ونوس

آقای معتمدی عزیز سلام همیشه خوشحال ، خوشبخت و سرشار از لحظه های ناب زیستن باشین..

چقد سخته جدا بودن

مهربانی مادر است ایثار مادر است عشق مادر است زندگی مادر است رنجر مادر است غم خوار مادر است درد مادر است تنها مادر است بهترین جمله گیتی مادر است پيشاپيش روز زن و مادر بر همسر گرانقدرتان مبارك. رو روح نازنين مادرتون شاد شاد.