سالگرد درگذشت مادرم

30 آبان هر سال،یادآور بدترین روزهای زندگی حقیر محسوب میشود.روزی که فرشته ای از منزلمان به آسمان صعود کرد و رفت ؛ رفت و برای همیشه چشمهایی را گریان و نگران ساخت.مادرم بعد از یکسال تحمل یک بیماری سخت در چنین روزی ما را تنها گذاشت و لبخندی را که همیشه به ما هدیه می داد با رفتنش بر لبانمان خشکاند.مادرم در حالی رفت که هنوز 46 بهار از عمرش نگذشته بود و هنوز مزه ی همراه با مادر بودن را خوب نچشیدیم ! بعد از 11 سال هنوز هم چشم براهش هستم و هنوز هم سبکترین خوابم و بهترین حسم وقتی است که او را درخواب میبینم. هر وقت خوابش را میبینم آنقدر سبک و راحتتم که معنی خلا وبی وزنی را خوب درک میکنم. 
آنقدر پر احساسم که زیباترین لحظه های زندگی ام را رقم میزند واصلا دوست ندارم تمام شود ! 
من هنوز بعد از 11 سال زیباترین لبخندهایم را که سعی میکنم از خانواده ام دریغ نکنم در ملاقات با مادرم در خوابم میزنم؛  هیچوقت در زندگی روزمره ام ان لبخندها برایم تکرار نمیشوند!!
من هنوز بعد از 11 سال بدنبال گمشده ام در خانه ی پدری که صفا وصمیمت وعشق ومحبت است میگردم که هیچوقت ان را دیگر نیافته ام!
من هنوز بعد از 11 سال در تماس با خواهرانم سراغ مادرم را میگیرم! 
امروز سالگرد درگذشت مادرم بود ؛در روستای پدری اش آرمیده و من بگمانم فکر کردم سالگردش را برادران وخواهرانم بجای چهارشنبه پنج شنبه برگزار میکنند! اما برادران وخواهرانم از من بامعرفت تر و حق شناس تر بودند که در این 11 سال یک روز درگذشت مادر را بتعویق نیانداخته اند ! خودشان بتنهایی و در سکوت گرد آرامگاه مادر جمع میشوند و کنار مادر هستند وبا مادر گپ میزنند و اما هیچوقت از غیبت من گله نکرده اند !! اما من هرسال در اینجا در غمی جانگاه سوخته ام .مادرم هیچوقت از من گله نکرد که چرا دیر آمدی و یا نتوانستی بیایی !! اما من میدانم که چشم براهم هست و... 
خودم را آماده کرده بودم برای پنج شنبه حاضر باشم که فهمیدم امروز هم دیر رسیده ام .الان هم بغض گلویم را گرفته و میخواهم در تنهایی ام به هیات لرستانیها بروم و امسال دینی را که برگردنم دارم در این هیات برای مادرم ادا کنم. دعایم کنید که روح مادرم از من راضی باشد .نمیدانم انقدر عاجز ودرمانده شده ام که میخواهم امام حسین (ع) وحضرت فاطمه (س) را واسطه قرار دهم تا مادرم از من نرنجد ومرا ببخشد...
 هنوز سالهاست که شب بی مادری را شام یلدا میکنم و یلدا هاست که من بی مادر شده ام ..
مادرم، پیامبری بود، با زنبیلی پر از معجزه...
یادم نمی رود، 
در اولین سوزِ زمستانی
النگویش را، به بخاری تبدیل کرد...!

----------------------

"مادرم از قبیله ء سبز نجابت بود           

     و با زبان مردم بهشت سخن می گفت

چادری از ابریشم ایمان به سر داشت

    قلبش به  عرش خدا می ماند   

   که  به اندازه ء حقیقت خدا بزرگ بود

و من صدای خدا را       

از ضربان قلب او می شنیدم  

       و بی آن که کسی بداند  

    خدا در خانه ء ما بود

و بی آن که کسی بداند    

       آفتاب ازمشرق صدای مادر من طلوع می کرد "

پ .ن : پوزش از دوستانی که موفق نشدند کامنت بگذارند میتوانند به همین صفحه در بلاگفا مراجعه نمایند.

/ 3 نظر / 6 بازدید
علی اصغر بازگیر

با سلام و قبولی عزاداری ها در این شب هاب عزیز ، خداوند روح همه گذشتگان ما را بخصوص مرحومه مادر گرامیتان را غریق رحمت بفرماید . هر چه داریم از دعای بزرگترها بخصوص مادرانمان است ....

مهدی محرابی

جناب معتمدی عزیز بی شک روح مادرتان شاد است از داشتن چنین فرزندانی.

پریکا

آقا سعید روحت مادرتان شاد و قرین رحمت ایزدی باشد انشاالله ..............چند وقت پیش بر سر قبر مادرتان حاضر بودم وهمیشه جای شما و خواهران و برادرانتان را خالی میکنم [تایید]