وداع جلال آل احمد با چم سنگر !

 داستان "وداع "کتاب سه تار نوشته ی : جلال آل احمد

بچه ها در پای قطار می دویدند و پشت سر هم متاع خود را عرضه می داشتند ودر حالی که"ق" را از مخرج "خ" ادا می کردند بهای گل ناچیز خود را از دو قران به یک قران پایین آورده بودند وبی شک اگر قطار معطل میشد به ده شاهی هم می رساندند.

رفیق هم اطاق منشکم بزرگ خود را لب شیشه قطار گذاشته بود و درحالی که به پای برهنه ی آن چند کودک چشم دوخته بود ،گویا حساب صدقه هایی را می کرد که از آغاز سفر خودش تا کنون به این وآن داده است.

همو،دیشب که از تکان بی جای قطار بی خوابی به سرش زده بود و برای اولین بار در عمرش یک شب بی خوابی می کشید.داستان سفر اخیر خود را به فلسطین و سوریه برای ما ، هم اطاقی هایش،تعریف میکرد.از این سفر دور و دراز چهار ماهه جز مرکبات عالی ودرشت فلسطین چیز دیگری به یاد نداشت که برای مانقل کندودر هر جمله اش ،چند بار ذکر پرتقال های ملس حیفا دهان انسان را به آب می انداخت.

من با او از دبیرستان آشنایی داشتم ودر این سفر،وقتی درراهرو قطار به او برخوردم،پس از سلام و تعارف معمولی هر چه فکر کردم چیز دیگری نداشتم به او بگویم.او نیز گویا حس کرد و زود رد شد وشماره به دست پی اتاق خود میگذشت.

نزدیک بیست ساعت بود که با هم در یک اتاق (کوپه) کوچک قطار نشسته بودیم.ولی او حتی موقعی که داستان سفر فلسطین خود را نقل میکرد،یگران را مخاطب قرار میداد.انگار می ترشید به من چشم بدوزد.

من هم به سکوت وتنهایی بیشتر علاقه داشتم وفقط یک بار به من پیشنهاد کرد که پوکر بازی کنیم ومن که نمی توانستم درخواست او را اجابت کنم گویا باعث دلتنگی اش شده بودم،ولی زود رفع شد وهمبازی خوبی پیدا کرد.

قطار سوت کشید وتکانی به خود داد.شکم رفیق من هنوز لب پنجره قطار بود سُر خورد و تنه ی سنگین او روی من افتاد واو برای بار سوم زبان خود را روی من باز کرد ومعذرتی خواست.

کودکان پا برهنه،به جنب و جوش افتاده بود.متاعشان هرگز خریداری نیافته بود.شعاع چشم من،خشک وبی حرکت بر روی آنان و کلبه ی ویرانشان،که درآن دور زیر نور گرم خورشید بخارمی کرد،دوخته شده بود.گویا جواب معذرت رفیقم را نیز ندادم.یا ان را نشنیدم.

قطار هنوز آهسته می رفت و کودکان به سرعت به دنبال آن می دویدند.پای یکی از آنان -دخترکی لاغر وپوست بر استخوان کشیده- در گودال آبی فرو رفت وسکندی ، در نیم وجبی خط آهن نقش بر زمین شد،ودسته گل پلاسیده اش در گودال آب گل آلود پهلویی افتاد.حتی ناله ای هم نکرد .گویا نا نداشت.

رفیق من که هنوز شکم خود را از لب پنجره ی قطار برنداشته بود، از ترس ووحشت صدایی کرد ومرا سخت تکان داد.من ساکت ماندم که او سخت وحشت کرده بود وشکم خود را به زور جمع وجور کرد ودر راهرو به زحمت تمام پا به دویدن گذاشت واز پنجره ی بالای سر دخترک تا سینه بیرون خم شد ولحظه ای او را نگریست.چیزهایی گفت و بعد هم یک اسکناس برایش انداخت.

سر دخترک هنوز در نیم وجبی چرخهای سنگین قطار بی حرکت مانده بود و موهای در هم او روی گل پهن شده بود.حتی برای گرفتن اسکناس هم تکانی به خود نداد. گویا نا نداشت.

دو کودک پا برهنه ی دیگر، به سرعت برق خود را رساندند واسکناس را که هنوز در هوا معلق می زد قاپیدند وبه سوی کلبه ی محقر خویش که در زیر نور خورشید بخار می کرد، می دویدند.

رفیق من برگشت.شکمش خیلی تند بالا وپایین میرفت.به هن هن افتاده بود.رنگ از رخش پریده بود ولی خیلی راضی می نمود.شاید از صدقه ای که داده بود باد هم می رکد.

-- دیدی بیچاره رو ... نزدیک بود بره زیر قطار!...، خدا خیلی بهش رحم کرد...

--رحم ؟! ...جز این چیز دیگری در جواب او نگفتم.او باز هم حرف زد ولی من گوش نمی دادم.

قطار پیچ خورد، دخترک پیدا نبود ولی کلبه ی آنان هنوز از دور بخار می کرد و بز کوچکشان هنوز در اطراف می پلکید و علف های تازه را بو می کشید.

پایان قسمت دوم

/ 4 نظر / 18 بازدید
ونوس

سلام آقای معتمدی داستان فوق العاده ای بود که من تا بحال سعادت خوندش رو نداشتم و امروز تونستم روی وبلاگ خوب شما این مطلب رو بخونم ... متشکرم

دخترزاگرس

باسلام خدمت آقای معتمدی ...بعد یه نصف روز خسته کننده واقعا وب گردی در بین وب های دوستان چه لذتی دارد مممنونم استفاده کردم....

امین بهشتی

جناب معتمدی ایشالا همیشه سالم و سرزنده باشی ،سپهر رو ببوس مطالب استاد آل احمد رو خونده بودم،کارت عالی بود همه باید بدونند. در مورد شوراهای چمسنگر مطلب بنویس،