وداع جلال آل احمد با چم سنگر !

 داستان "وداع "کتاب سه تار نوشته ی : جلال آل احمد

قسمت آخر

کودکان پا برهنه،در یک آن،به کلبه ی خود فرو رفتند و در آن ِدیگر،با یک زن ،با ماد ر خود بیرون آمدند؛ و هر سه دستهای خود را بلند کردند که با قطار ما وداع کنند.

قطار دور شده بود.تونل دیگری نزدیک شده بود.چیز تماشایی دیگری پیدا نمی شد. همه سرهای خود را از پنجره تو برده بودند. یا پوکر می زدند ویا در خواب بودند؛یا برای هم از کیف ها و خوش گذرانی های خود تعریف می کردند ومی خندیدند.چیز تماشایی دیگری پیدا نبود.

جز کلبه ی آنان از دور،و مادر وکودکانش که هنوز پای آن ایستاده بودند و با قطار ما وداع می کردند.این نیز لابد چندان قابل توجه نبود.

هر سه با قطار ما وداع کردند.برای اینکه اسکناس از این قطار به آنان رسیده بود ویا شاید برای اینکه می پنداشتند همین قطار دخترک مردنی شان را ، که از او نه به کوه رفتن و علف چیدن می آمد و نه به دنبال پدر به سر راه رفتن و جاده صاف کردن،به زیر گرفته وراحت کرده است.

عصر روز پیش که از اهواز بیرون آمدیم،در پیرامون شهر پیرمرد الاغ سواری را در کنار قطار پشت سر گذاشتیم.وقتی قطار از پهلوی او می گذشت همه با او،که به روی اهل قطار خنده ی نمکینی می کرد،وداع می کردند وبرایش دست تکان می دادند.

یکی دو نفر حتی به صدای بلند از او احوالپرسی هم کردند وبی شک اگر درخواستی از اهل قطار می کرد،همه هر چه داشتند برایش می ریختند، دیروز همه شنگول بودند وبرای شوخی ومسخرگی فقط وسیله می خواستند. ولی امروز در چم سنگر؟...

هیچکس جواب وداع آنان را نداد!

سر پیچ که از سر تا ته قطار پیدا بود، یکبار دیگر درست دقت کردم. تمام پنجره ها بسته بود وهیچ کس نبود تا در جواب آنان دستی ویا دستمالی تکان بدهد.

کلبه ی آنان که در زیر نور خورشید بخار می کرد، باز هم نمایان بود و آنها هنوز دستهای خود را برای قطار ما تکان می دادند. هنوز وقت نگذشته بود.

دست من به جیبم فرو رفت.دستمالم را بیرون کشیدم. سرپنجه ایستادم وسر ودستم را از پنجره ی قطار بالا کشیدم و دستمال را در هوا، دم باد، به اهتزاز درآوردم ... شاید هنوز دیر نشده باشد.

رفیقم فریاد زد و مرا عقب کشید. از پنجره دورم کرد وشیشه ی آن را بالا برد. قطار وارد تونل شده بود و اگر او دیرتر می جنبید شاید دست من شکسته بود.

پایان 

/ 8 نظر / 13 بازدید
کوهستان سرد

سلام مطالبتان همیشه ز یباست ... با مطلب جدیدی به روزم موفق و موید باشید

چقد سخته جدا بودن

رجب بهانه‌ای است برای دوستی با خدا، لحظه‌هایت سرشار از این دوستی باد.

مطب زیبا و جالب دستت خوش هرکسی تجربه کرده باشه میفهمه وداع چقدر سخته

امید کرد

مطالب بسیار زیبا و پر احساس با ارزوی موفقیت و خسته نباشی

امید

مطالب بسیار زیبا وجالب با ارزوی موفقیت و سربلندی روز افزون

مطالب بسیار زیبا وجالب با ارزوی موفقیت و سربلندی روز افزون

بینام

به انتها رسید قصه ی نوشتن از درد به آخر رسید حکایتهای غم آلود و تو را می سپارم به دست گرد و غبار به دست گذشته های مبهم و پر از سوال تو را رها می کنم در وزش نسیم روز های سرد در سیاهی شب های تار تو را گم می کنم، گم می کنم در لابلای خش خش برگ های پاییز به سان حس ترس قاتلی نسبت به آلت قتاله ی خون آلود تو را می کارم زیر خاک های خشک کویر لوت، تا نرویی، تا سبز نشوی مثل دفن خسته ی تکه پاره های جنازه ای که پیش چشمت از راه رسید و رشد کرد و پیر شد و ... تو را وداع می کنم بین همهمه ی طوفانی مسافران قطار های راه دور مثل گمشده ای که ایستگاه توقفش با ایستگاه انتظار تو یکی نبود تو را، راستی که تو را حاشا می کنم از خاطراتم، از خودم مثل معصومانه ترین حاشای کودکی از خودش، داشتن اسباب بازی شکسته اش را، حتی برای یک ساعت کوتاه، حتی به اندازه ی یک لبخند شادمانه، یک ذوق از ته دل... تو را گلایه نمی کنم، تو را گمان نه، تو را حدس نه، دلتنگی نه، تو را غرور نه، شادی نه، غم نه تو را نگاه نمی کنم مثل خواب عمیق کنار شومینه در شب بوران کوهستان، در شب غریو وحشیانه ی ابر سرد تو را فقط انکار می کنم،[لبخند]