تابستان های دوران ما و تابستان های بچه هایمان

تابستانهای دهه ۶٠ همین که درس ومشقمان تمام میشد وامتحانات خرداد را با موفقیت پشت سر میگذاشتیم اوقات فراغتمان شروع میشد به مدت سه ماه تمام بدون هیچ گونه کلاس جبرانی وآموزشی وورزشی ویا هر نوع کلاس آموزشی دیگر...

ما بچه های ناحیه راه آهن بودیم ورودخانه همیشه جاری سزار ! این تنها دلخوشی ما بود و انهم روزهای تابستان از ساعت ١٢ -١٣ الی ١٧-١٨ زیر آفتاب داغ تابستان ساعتها شنا وکنار ساحل درست زیر تابش مسقیم خورشید بدون کرم ضد آفتاب وعینک دودی مخصوص و یا تن پوشی که بدن ما را از اشعه خورشید مصون بدارد ! این بود که تمام بچه های ایستگاه سیاه سوخته وبه قولی "برشته " بودند و خوش بودند در این گیر ودار وبازی ها و تفریح سالم و به نحو احسن پر میکردند اوقات فراغتشان را !! مدرسه هم بدتر بود .همان موقع دربش برای سه ماه تمام بسته میشد تازه اوایل پاییز باید چند روزی میز ونیمکت وکلاس را نظافت میکردند تا جای نشستن باشد ....

 پیشترها والیبال وفوتبال به اوقات فراغت بچه ها اضافه میشد و عصر ها  در بغل محوطه پاسگاه ایستگاه(که ما کوچکترها فقط تماشاچی بودیم! )وبعدها درحیاط مدرسه راهنمایی "شهید لیریایی" با بزرگتر بازی میکردیم .دوران خوب وبیاد ماندنی بود.

ان روزها تابستانها خیلی از بچه ها به شهرهای اطراف(دورود-خرم آباد-اندیمشک -دزفول و..)  به خانه اقوام وفامیل میرفتند وچندصباحی را درشهر به گذراندن اوقات فراغت وتفریح وگردشگری ! میپرداختند .خاطرات دوستان پس از بازگشت برای همه شنوندگان جالب وشنیدنی بود . کارتونهایی که از تلویزیون پخش میشد بیشتر از همه ماندگاری داشت مثلا "بچه های کوهستان آلپ" و "دکتر ارنست" و"زبل خان" و" پرنده ای بنام  واتو واتو" و"سنبدباد"و.... کیفمان این بود که تابستانها بشهر برویم وخوش بگذرانیم !! ٩ ماه دیگر سال  دوست داشتیم زودتر خرداد برسد و٢ ماه به شهر برویم .

آن سالها گذشت وحالا بچه های ابتدایی را می بینم که چقدر خوشحال میشوند خرداد تمام شود واز "شهر " به "روستا " برگردند وخوش باشند و درو از هر گونه دود وهیاهو جار وجنجال در منزل پدر بزرگ یا مادربزرگ خوش بگذرانند !! میبینم که نسل نوپا بکلی با پدر ومادر خود فرق میکند و شاید هم برعکس انها عمل میکند وخواسته ها ودلمشغولی هایشان چیزی غیر از دغدغه پدر ومادرهاست ! 

به بچه ام حق میدهم که پس ازپایان امتحاناتش خوشحال شود از اینکه به مدت یک ماه از شهر پردود و ترافیک و شلوغ و آلوده ای مثل تهران به شهر کوچک وخلوت تری مثل خرم آباد کوچ کند و سرشار از انرژی، وخوشحال از این سفرش باشد و چند روزی است که لحظه شماری میکند و بار سفرش را مدتها، قبل از امتحاناتش بسته است !

نمیدانم شاید آن گمشده ای که پدرش و امثال پدرش در شهرها و جاهایی جدید جستجو کرده بودند را درهمان شهر ودیار خود بیابند . یا شاید ما راه را اشتباه رفته ایم ؟!

 نمیدانم فقط قصدم یاد آوری تابستانهای بدون هیچ گونه کمک اموزشی و ورزشی  ، و اوقات به تمام معنا "فراغت" ما و اوقات فراغت پر از کلاس و آموزش و سفر ومسافرت فرزندانمان بود !!

بد بیراه نگفته شهریار " به شهر خود روم وشهریار خود باشم !"‌

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید صداقت پور

چه جالب تکرارخاطرات گذشته

میثم

لطفا دراین مورد بیشتربنویس

ابراهیم پیریایی

ممنون

حاجی اقا افروغ

تشکر

صفرعلی پاپی

جالب بود

ارش

بیشتر بنویس

رضا خادم

احسنت

دوزقی

به عنوان یک چمسنگری ازت ممنونم که خاطرات گذشته را برای من زنده کردی. درگذشت مادربزرگ گرامیتان را تسلیت عرض مینمایم.

پریکا

باران که می بارد ........دلم برایت تنگ می شود........راه می افتم ....من بغض می کنم ...............آسمان گریه.................................

اسماعیل پاپی

قربونت برم کچی زا عالی بود