دهیار جوان چمسنگری - زنده یاد مجید پاپی

چند وقتی است که دهیار جوان ،فعال و متعهد ایستگاه چمسنگر به ابدیت پیوسته دلم گرفته است و حال وهوای نوشتن نداشتم .مجید را می گویم یک جوان خوش اخلاق مردمی و خونگرم . چندین سال متولی مسجد ایستگاه بود .مسافرانی که در گرمای تابستان مهمانوازی و اب خنک او را شاید هیچوقت فراموش نکنند. رهگذرانی که در زمستان وتابستان و بهار وپاییز چشم براه قطاری در سالن انتظار بر سفره محقرش در اتاقک کوچکی در مسجد مهمانش بودند.مجید جوانی سخاوتمند ومردمی و مهمان نواز بود.شاید اغلب حقوق ناچیزی که میگرفت را در مراسم عروسی  وعزا ویا برای مهمان خرج میکرد. گواهش اینکه زمانیکه در سن ٣١-٣٢ سالگی دارفانی را وداع گفت هیچ چیزی نداشت .مجید پسر دایی من بود وبه جرات میگویم که بیش از همه دوستش داشتم .مجید برخلاف تمام بچه های چمسنگر بعد از مدتی دیار را ترک کردند هیچگاه از چمسنگر بیرون نرفت مگر برای خدمت سربازی و مسافرتی کوتاه به اجبار !!مجید را تمام بچه های چمسنگر وایستگا ههای دیگر خوب می شناختند .مجید انقدر مظلوم و کم توقع بود که هیچ کس نفهمید حتی نزدیکانش ! بعد از ان حادثه ناگوار واتفاق وسانحه رانندگی اطرافیان وفامیل تازه فهمیدند که چه کسی را از دست داده اند! مجید مثل تمام جوانان پر شر وشور چمسنگری موفقیت و پیشرفت چمسنگر برایش مهم بود ولی او از همه بیشتر در چم وخم کارهای عمرانی ایستگاه بود.مجید خودش را وقف کرده بود .وقف پدر و مادر وخواهران وبرادران کوچکش و وقف فامیل وایستگاه ! هیچ چیز برای خودش روی هم نگذاشت .مجید انقدر مظلوم بود که با همه مهمان نوازی و خونگرمی اش شرمنده دوستانی بود که نمی توانست به خانه ببرد ناچار بیرون از منزل جانانه پذیرایی میکرد!  کسانیکه مجید را می شناسند میدانستند او هیچوقت از پدر گله نکرد که چرا ؟!! هیچوقت برای پدر کم نگذاشت و احترامش را بیش از پیش از نگه داشت ! هیچوقت از پدر چیزی نخواست !مجید را شاید فقط پدرش یا چند نفر انگشت شمار بشناسند. مجید دنیایی ناآرام و مظلومیتی مستتر ونهفته در درون داشت وهیچوقت آن را فاش نساخت .مجید هم مثل خیلی از بچه های چمسنگر میتوانست قید همه چیز را بزند وراهی دیاری شود و سالی یکی دوبار در انجا افتابی شود ولی او هرگز اینکار را نکرد!!  او دلش در چمسنگر وبا چمسنگر  بود .در موقع مراسم تدفین و ختمش افرادی ناشناس را میدیدی که از خوبی هایش تعریف میکردند و چون خبر فوتش را شنیده بودند خود را از راهی دور رسانده بودند چرا که در یک شب سرد زمستانی خود وخانواده اش را پناه داده ! ویا شنیدیم که فردی را که او را دیوانه خطاب میکردند وقتی خبر را شنیده بود بی اختیار گریه کرده وگفته بود دیگر کسی مرا نخواهد شست ! دیگر کسی مرا حمام نمی برد وهمه از من فرار میکنند! یا خانواده دختر معصومی که تب برفکی کنگو گرفته بود تمام پرسنل بهداشت وبیمارستان حاضر نبودند به او دست بزنند و  همه خود را با لباسهای مخصوص پوشانده بودند و حتی امبولانس حمل جنازه را چندین بار با مواد ضد عفونی کننده شسته بودند حاضر نبودند جنازه این دختر معصوم ومظلوم را در عمق چند متری زمین دفن کنند تنها مجید بود که حاضر شد وبدون هیچ گونه پوششی جنازه میت را دفن کند و دیگران و مامورین تنها از دور نظاره گر بودند . مجید یک بار هم پشتش خم شده بود ان هم وقتی که برادرش حمید در ١٩-٢٠ سالگی او هم در پی حادثه ای به ابدیت پیوسته بود ومجید سالها با غم حمید روزگار میگذراند و هیچوقت نتوانست حمید را فراموش کند ! او ازدواج نکرد بیشتر در قید پدر ومادر داغدار حمید بود او میخواست بعد از سالها چهره ی غم را از صورت پدر ومادر وخواهران وبرادران با عروسی برادر کوچکتر بزداید ولی دست اجل این مهلت را به او نداد و خودش هم رفت ! و پدر ومادر و خواهر وبرادرانی در غم فراق دو برادر !!  حالا خواهران وبرادرانش هیچوقت یاد حمید و مجید دو برادرشان را فراموش نخواهند کرد! جوان دهیاری که جوانترین و فعالترین ومتعهدترین بود وچند ماه هم دهیاری اش دوام نداشت .اما در همین مدت کوتاه کارهایی فوق العاده کرد.راه اندازی قطار محلی چمسنگر-دورود که قبلا تا سپیددشت بود.نصب سطل زباله در معابر ایستگاه و فرهنگ سازی اهالی ایستگاه در همیاری وهمراهی با هم و ...  از همه مهمتر اینکه هدیه قطعه زمینی  به شورای اسلامی روستا ودهیار چمسنگر برای ساخت دفتر ومحل استقرار اعصای شورا ودهیار برای ارتباط بهتر با مردم . این اخری را موقعی که بخشدار مرکزی شهرستان سپیددشت از این جوان فعال بعد از مرگش شنیده بود بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زده بود . هرچند بعضی ها هم در این نابسامان روزگار هم چوب للای چرخش گذاشتند چه زود دریافتند که گاهی مواقع خیلی دیر است و دیر می شود کینه را از دل زدود و پشیمان ! ولی هرچه بود گذشت چرا که مجید رفت ! ....... از مجید هر چه بگویم کم گفته ام و دلم میخواست بیشتر برایش بنویسم هرچند فاصله بین تبریک گفتن من برای انتصابش به دهیاری چمسنگر تا وفاتش کمتر از دو ماه بود .و اولین نوشته ای که بعد از انتصابش در موردش نوشتم همین مطلب بود ان هم """درگذشتش را !!! مجید پاپی نمونه ای واقعی از بچه های بااخلاق و خونگرم و مهمانواز ایستگاه چمسنگر بود! نبودنش برای ما خلای عمیق و غمی جانکاه را بهمراه داشت و  همچنان زجرمان میدهد و دلتنگم از نبودنش ! سهم مجید از وبلاگ چمسنگر بیش از این است اگر مجالی باشد باز هم در مورد مجید خواهم نوشت .درپایان از همه دوستان وبروبچه های با معرفت چمسنگری که در تشییع و تدفین وبزرگداشت مجید سنگ تمام گذاشتند و درهمین وبلاگ نیز پیام گذاشتند تشکر میکنم و ارزوی موفقیت وسلامتی برایشان دارم و به روح پرفتوح مچید و حمید وهمه درگذشتگان ایستگاه دورود و رحمت میفرستم .

/ 3 نظر / 23 بازدید
چیماه

یلدت به خیر روحت شاد اقا مجید

محمد

fبا سلام. واقعا متاثر شدم . بيشتر بچه هاي بين راه واقعا مظلومند.شهداي اين قشر گواه اين مطلبند. روحش شاد . اي كاش عكس ايشان را هم ميذاشتي . فكر ميكنم قبلا ديدمش. محمد-ز از اهواز

سهراب

یاد و خاطره آن مرد بزرگ بخیر. چه روزگاری با هم داشتیم واقعا بچه ای با اخلاق و دوستاشتنی بود خدا وند بزرگ رحمتش کند روحش شاد